تبليغاتX
دنياي زيبا

به نام آن‌كه هستي بخشيد

و آن‌گاه كه زيبايي‌هاي خلقتش ديد،

او را به ‌سوي خود بالا كشيد.


سلام به همگي دوستان و همراهان گرامي


امروز يك سال از تولد اين وبلاگ مي‌گذرد. در اين مدت يك‌سال دوستان خوبي پيدا كردم و گفتگوهاي زيبايي نيز داشتيم. اما اين وبلاگ بنا نبود تا اين‌جا پيش برود و بايستي پيش‌تر اين‌ها به پايان مي‌رسيد. زيرا بناي اين وبلاگ تمريني بود براي تقويت وبلاگ نويسي و پايه‌گذاري وبلاگ‌هاي علمي و تحقيقي. ولي با پيدا شدن دوستان و هم‌صحبتان خوب مطالب اين وبلاگ يك‌سال به درازا كشيد. امروز ضمن تشكر از همراهان، مطالب وبلاگ را به پايان مي‌رسانم و براي همگي آرزوي پيروزي و سربلندي دارم.


به اميد ايراني شاداب و سرافراز

موفق باشيد.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 16:54 |

به نام خدا


سلام به دوستان گرامي

روایت دعوت صدای آمریکا از استاد علی‌اکبر دهخدا

گذشته‌ي سرزمين ما پر است از افتخاراتي كه مردان و زنان پرارزشش آن به يادگار گذاشته‌اند. اما جاي بسي تاسف است كه بسياري از اين بالندگي‌ها در گذر تاريخ به باد فراموشي سپرده شده‌اند. شايد يكي از دلايل آن كوتاهي برخي رسانه‌ها در به ثبت رساندن و آگاهي دادن مردم باشد. اميد كه روزي اين رسانه‌ها به جاي پردازش‌هاي نادرست سياسي و جنجال‌هاي ورزشي كوشش خود را بر روي بازيابي فرهنگي از راه شناسايي نام‌آوران اين مرز و بوم به‌كار ببندند. به هر حال خرسندم كه اين وبلاگ راهي شدن تا بتوانم خدمتي هرچند كوتاه در شناسايي اين پيشينه بنمايم. روايت زير از اين موارد است.


دعوت سفارت آمريکا از استاد علی‌اکبر دهخدا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا

19 دی‌ماه 1332 تهران

آقای محترم استاد علی‌اکبر دهخدا صدای آمريکا در نظر دارد برنامه‌ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جناب‌عالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه‌ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.

بديهی است صدای آمريکا ترجيح می‌دهد که قطعه‌ي انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنان‌چه خودتان نيز برای تهيه‌ي اين برنامه‌ي جالب، نظری داشته باشيد، از پيش‌نهاد سرکار حُسن استقبال به‌عمل خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه:

سي. ادوارد. ولز

رئيس اداره‌ي اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

 

پاسخ استاد علی‌اکبر دهخدا

جناب آقای سی. ادوارد. ولز،

رئيس اداره‌ي اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

نامه‌ي مورخه‌ي 19 دي‌ماه 1332 جنابعالی رسيد و از اين‌که اين ناچيز را لايق شمرده‌ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.

شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته‌اند. اگر به انگليسی اين کار می‌شد، تا حدی مفيد بود، برای اين‌که ممالک متحده‌ي آمريکا، مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقيده‌ي من نتيجه ندارد.

و چون اجازه داده‌ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم و اگر خوب بود، حسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می‌دهم:

بهتر اين است که اداره‌ي اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می‌داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده‌ي شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که در خانه‌های روستاها و قصبات آن‌جا، در و صندوق‌های آن‌ها قفل ندارد، و در آن خانه‌ها و صندوق‌ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می‌روند و مشغول زراعت می‌شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.

يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می‌آيد و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می‌کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می‌دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره‌ها سالم به مقصد می‌رسد.

و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می‌کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می‌کند، مع‌هذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی‌کند و آن ضرر را متحمل می‌شود.

اين‌هاست که شما می‌توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آن‌ها بدانند در اين‌جا به طوری که انگليسی‌ها ايران را معرفی کرده‌اند، يک مشت آدم‌خوار زندگی نمی‌کنند.

در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می‌دارد.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 8:13 |

به نام يگانه‌ي بي‌همتا


سلام به دوستان گرامي

مادر مهربان

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اين‌كه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 و ساعت 11:49 |

به نام خدا


سلام به همه

رسیدن به کمال

در نیویورک، در ضیافت شامی که مربوط به جمع‌آوری کمک مالی برای مدرسه‌ي مربوط به بچه‌های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه‌ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی‌شود. او با گریه گفت: کمال در بچه‌ي من "شایا" کجاست؟ هر چیزی که خدا می‌آفریند کامل است. اما بچه‌ي من نمی‌تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه‌ها می‌تونند. بچه‌ي من نمی‌تونه چهره‌ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه‌ها بیاد بیاره. کمال خدا در مورد شایا کجاست؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند. پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه‌ای شبیه شایا را به دنیا می‌آورد، کمال اون بچه رو در روشی می‌گذارد که دیگران با اون رفتار می‌کنند. و سپس داستان زیر را درباره‌ي شایا تعريف كرد.

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می‌زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می‌کردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می‌دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه‌ها اونو تو تیمشون نمی‌خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه‌ها می‌كنه. پس به یکی از بچه‌ها نزدیک شد و پرسید: آیا شایا می‌تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی‌هاش نگاه کرد که نظر آن‌ها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می‌کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می‌کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم.

در نهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می‌دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همین‌که شایا برای زدن ضربه رفت، توپ‌گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه آرومی بزنه. اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم‌تیمی‌های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپ‌گیر دوباره چند قدمی جلو آمد و آروم توپ رو انداخت. شایا و هم‌تیمیش ضربه‌ي آرومی زدند و توپ نزدیک توپ‌گیر افتاد، توپ‌گیر توپ رو برداشت و می‌تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می‌رفت و بازی تمام می‌شد... اما به‌جای این‌کار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان‌زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می‌تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپ‌گیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند: بدو به خط 2، بدو به خط 2!!! شایا به‌سمت خط دوم دوید. در این هنگام بقیه‌ي بچه‌ها در خط خانه هیجان‌زده و مشتاق حلقه زده بودند. همین‌که شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند: برو به 3!! وقتی به خط 3رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند مانند این‌که اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه.

پدر شایا در حالی‌که اشک در چشم‌هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند!

این رو تعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می‌کنیم. هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی‌هایی داریم. اطرافیان ما هم همین طورند. پس بیاید با آرامش از ناتوانی‌های اطرافیانمون بگذریم و هم‌دیگر رو به خاطر نقص‌هامون خرد نکنیم. بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه هفتم اسفند 1389 و ساعت 12:19 |

به نام پروردگار يگانه


سلام به همه‌ي دوستان گرامي

شريك خدا

چند روز پيش يكي از دوستان پيامكي با متن زير براي من فرستاده بود:

ترجيح مي‌دهم با كفش‌هايم در خيابان راه بروم و به خدا فكر كنم تا اين‌كه در مسجد بنشينم و به كفش‌هايم فكر كنم.

گويا اين جمله از دكتر علي شريعتي باشد.

من در بين اين دو تفاوتي نديدم. يكي در حالي كه دنيايش را محكم گرفته بود به خدايش فكر مي‌كرد و ديگري در كنار خدايش در فكر دنيايش بود. هر يك به نوعي دنيايشان را شريك خدايشان كرده بودند. ولي من ترجيح مي‌دهم كه پاي برهنه به مسجد بروم و يا در خيابان قدم بزنم ولي چيزي را با خدايم شريك نكنم.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در سه شنبه سوم اسفند 1389 و ساعت 9:32 |

به نام خداوند


سلام به همه‌ي دوستان

صورت زشت، سيرت زيبا

دختر دانش‌آموزی صورت زشتي داشت. دندان‌هایی نامتناسب با گونه‌هایش، موهای کم‌پشت و رنگ چهره‌ای تیره. روز اولی که به مدرسه‌ي جدید آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه‌ي مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت‌ترین دختر این کلاسی؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید... بعضی‌ها هم اغراق‌آمیزتر می‌خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله‌ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه‌ای در میان همه و از جمله من پیدا کند: اما برعکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان‌ترین فردی است که می‌توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می‌خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می‌گفت چشم‌عسلی و به یکی ابروکمانی و... به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق‌ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب‌ترین یاور دانش‌آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجیدهایش از دیگران بود که واقعاً به حرف‌هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه‌های مثبت فرد اشاره می‌کرد. مثلاً به من می‌گفت بزرگ‌ترین نویسنده‌ي دنیا و به خواهرم می‌گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.

سال‌ها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری‌اش احساس کردم شدیداً به او علاقه‌مندم. 5 سال پیش وقتی برای خواستگاری‌اش رفتم، دلیل علاقه‌ام را جذابیت سحرآمیزش می‌دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی‌اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه‌ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟ همسرم جواب داد: من زیبایی چهره‌ي دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم. و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

[بدى ديگران را] به شيوه‏اى كه نيكوتر است پاسخ ده كه [اگر چنين كنى‏] آن‌گاه آن كه ميان تو و او دشمنى است هم‌چون دوستى نزديك و مهربان گردد. (فصلت 34)

آیا می‌دانید این داستان از کیست؟

ارنستو چه گوارا

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه سی ام بهمن 1389 و ساعت 13:20 |

به نام خدا


سلام به دوستان

این مکالمه واقعی است. (کشتی آمریکایی و اسپانیایی)

گفتگویی كه واقعاً روی فركانس اضطراری كشتیرانی، روی كانال ۱۰۶ سواحل Finisterra Galicia میان اسپانیایی‌ها و آمریكایی‌ها در ۱۶ اكتبر ۱۹۹۷ضبط شده‌است.

اسپانیایی‌ها (با سر و صدای متن): A-853 با شما صحبت می‌كند. لطفاً ۱۵درجه به جنوب بچرخید تا از تصادف اجتناب كنید. شما دارید مستقیماً به طرف ما می‌آیید. فاصله ۲۵ گره دریایی.

آمریكایی‌ها (با سر و صدای متن): ما به شما پیشنهاد می‌كنیم ۱۵ درجه به شمال بچرخید تا با ما تصادف نكنید.

اسپانیایی‌ها: منفی. تكرار می‌كنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا تصادف نكنید.

آمریكایی‌ها (یك صدای دیگر): كاپیتان یك كشتی ایالات متحده‌ي آمریكا با شما صحبت می‌كند. به شما اخطار می‌كنیم ۱۵ درجه بشمال بچرخید تا تصادف نشود.

اسپانیایی‌ها: این پیشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پیشنهاد می‌كنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا با ما تصادف نكنید.

آمریكایی‌ها (با صدای عصبانی): كاپیتان ریچارد جیمس هاوارد، فرمانده ناو هواپیمابر یو اس اس لینكلن با شما صحبت می‌كند. ۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم كننده، ۴ ناوشكن، ۶ زیردریایی و تعداد زیادی كشتی‌های پشتیبانی ما را اسكورت می‌كنند. به شما پیشنهاد نمی‌كنم، به شما دستور می‌دهم راه‌تان را ۱۵ درجه به شمال عوض كنید. در غیر این‌صورت مجبور هستیم اقدامات لازمی برای تضمین امنیت این ناو اتخاذ كنیم. لطفاً بلافاصله اطاعت كنید و از سر راه ما كنار روید!!!

اسپانیایی‌ها: خو آن مانوئل سالاس آلكانتارا با شما صحبت می‌كند. ما دو نفر هستیم و یك سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و یك قناری كه فعلاً خوابیده ما را اسكورت می‌كنند. پشتیبانی ما ایستگاه رادیویی زنجیره دیال ده لاكورونیا و كانال ۱۰۶ اضطراری دریایی است. ما به هیچ طرفی نمی‌رویم زیرا ما روی زمین قرار داریم و در ساختمان فانوس دریایی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گالیسیا هستیم و هیچ تصوری هم نداریم كه این چراغ دریایی در كدام سلسله مراتب از چراغ‌های دریایی اسپانیا قرار دارد. شما می‌توانید هر اقدامی كه به صلاحتان باشد را اتخاذ كنید و هر غلطی كه می‌خواهید بكنید تا امنیت كشتی كثافتتان را كه بزودی روی صخره‌ها متلاشی می‌شود تضمین كنید. بنابراین بازهم اصرار می‌كنیم و به شما پیشنهاد می‌كنیم عاقلانه‌ترین كار را بكنید و راه خودتان را ۱۵ درجه جنوبی تغییردهید تا از تصادف اجتناب كنید.

آمریكایی‌ها: آها. باشه. گرفتیم. ممنون

 

وَلاَ تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً

و در روى زمين با خودپسندي و نخوت راه مرو، زيرا كه هرگز نمى‏توانى (با گام‌هايت) زمين را بشكافى و در بلندى به كوه‏ها برسى (سوره: الاسراء، آیه: 37)

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 و ساعت 12:52 |

به نام خدا


سلام به همه‌ي دوستان


بيسكويت‌هاي سوخته

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه‌گاهی غذای ساده‌ي صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده‌ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت‌های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می‌آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه‌ي سوختگی بیسکویت‌ها شده است. در آن وقت، تنها کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت‌ها دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم را در مدرسه چگونه گذراندم. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می‌کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت‌های سوخته می‌مالید و لقمه‌لقمه آن‌ها را می‌خورد. یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت‌ها از پدرم عذرخواهی می‌کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویت‌های خیلی برشته هستم. همان شب، وقتي كه رفتم بابايم را برای شب بخیر گفتن ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت‌هايش سوخته باشد؟. او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سر کار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی‌کشد!

زندگی مملو از نواقص و انسان‌هایی است که پر از کم و کاستی هستند. خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می‌کنم. اما در طول این سال‌ها فهمیده‌ام که یکی از مهم‌ترین راه‌حل‌ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار، درک و پذیرش عیب‌های هم‌دیگر و شاد بودن در عين حال داشتن تفاوت با دیگران است. امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت‌های خوب، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان‌ها رابطه‌ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نشود. این موضوع را می‌توان به هر رابطه‌ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم اساس هر روابطه‌ايست. هر رابطه‌ای كه با همسر، والدین، فرزندان، برادر، خواهر یا يك دوست داريم. کلید دست‌یابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید و آن را پیش خودتان نگهدارید. بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود. !.!.!.!

کاش همه می‌دانستند:

                       زندگی شادی نیست.                          شاد کردن است.

                       زندگی قهقهه نیست.                          لبخند زدن است.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 و ساعت 9:59 |

به ايزد يكتا


سلام به دوستان گرامي

داستان واقعی دانشگاه استنفورد

خانمي با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت و شلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي به نظرش آمد كه اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده‌اند.

مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»

منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: «ما منتظر خواهيم ماند.»

منشي ساعت‌ها آن‌ها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی‌روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آن‌ها ملاقات کند. به علاوه از اين‌که اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت و شلواري دست‌دوز و کهنه وارد دفترش شده‌اند، خوشش نمي‌آمد.

خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اين‌جا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه‌اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»

رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي‌توانيم براي هر کسي که به هاروارد مي‌آيد و مي‌ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي‌شود.»

خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نمي‌خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»

رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي‌دانيد هزينه‌ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان‌هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي‌توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه‌ي راه‌اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»

شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانم "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آن‌ها را بر خود دارد.

دانشگاه استنفورد از بزرگ‌ترین دانشگاه‌های جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.

تن آدمی شریف است به جان آدمیت           نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه شانزدهم بهمن 1389 و ساعت 10:40 |

به نام خدا


سلام به دوستان

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی ...

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد ...

-آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 12:47 |

به نام پروردگار بي‌همتا


سلام به دوستان گرامي


رازهای موفقیت از زبان علی‌اكبر رفوگران - پدر خودكار ایران



احتمالاً هیچ ایرانی نیست كه حداقل یك‌بار خودكار بیك در دستش نگرفته باشد و با آن آشنا نباشد. كسی را سراغ دارید كه نامی جز بیك برای خودكار بیاورد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عباس بيگي در پنجشنبه هفتم بهمن 1389 و ساعت 16:5 |

به نام خدا


سلام به دوستان گرامي

شاخه‌گلي براي مادرم

مردی مقابل گل‌فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .وقتی از گل‌فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل‌فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد كه در حيرت فرو رفته بود دیگر نمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل‌فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه‌ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

 

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در چهارشنبه ششم بهمن 1389 و ساعت 9:15 |

به نام خداوند يگانه


سلام به دوستان گرامي

دوستان، فرشته‌هاي روي زمين

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه برمي‌گشتم كه يكي از بچه‌هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتاب‌هايش را با خود به خانه مي‌برد. با خودم گفتم: كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي‌بره. حتماً اين پسر خيلي بي‌حالي است! من براي آخر هفته‌ام برنامه‌ريزي كرده بودم. مسابقه‌ي فوتبال با بچه‌ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي‌ها و.... بنابراين شانه‌هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌ همين‌طور كه مي‌رفتم،‌ تعدادي از بچه‌ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتاب‌هاش پخش شد و خودش هم روي خاك‌ها افتاد. عينكش افتاد و ديدم كه چند متر اون‌طرف‌تر، ‌روي چمن‌ها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي‌اختيار قلبم به‌طرفش كشيده شد و به طرفش دويدم. در حالي‌كه به دنبال عينكش مي‌گشت، ‌يه قطره‌ي درشت اشك در چشم‌هاش ديدم. همين‌طور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: اين بچه‌ها يه مشت آشغالن! او به من نگاهي كرد و گفت: 'هي، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي‌كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي‌كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ او گفت كه قبلاً به يك مدرسه‌ي خصوصي مي‌رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتاب‌هايش را برايش آوردم. او واقعاً پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام آخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيش‌تر مارك را مي‌شناختم، بيش‌تر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتاب‌ها ديدم كه به طرف مدرسه مي‌رفت. به او گفتم: 'پسر تو ‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي‌بري واقعاً بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي‌كني!' مارك خنديد و نصف كتاب‌ها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من مي‌دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ‌التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم. من مارك را ديدم. او عالي به‌نظر مي‌رسيد و از جمله كساني به شمار مي‌آمد كه توانسته‌اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. حتي عينك زدنش هم به او مي‌آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي‌كردم! امروز يكي از اون روزها بود. من مي‌ديدم كه براي سخنراني‌اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: 'هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!' او با يكي از اون نگاه‌هايش به من نگاه كرد. (همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: 'مرسي'.

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اين‌طوري شروع كرد: 'فارغ‌التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده‌اند اين سال‌هاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر و برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهم‌تر از همه، دوستانتان.... من اين‌جا هستم تا به همه‌ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه‌اي است كه شما مي‌توانيد به كسي بدهيد. من مي‌خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'

من به دوستم با ناباوري نگاه مي‌كردم، در حالي‌كه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي‌كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه‌اش را خالي كرده تا مادرش بعداً مجبور نباشد وسايل او را به خانه بياورد. مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، بازداشت.'

من به همهمه‌اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي‌دادم، در حالي‌كه اين پسر خوش‌قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست‌ترين لحظه‌هاي زندگيش توضيح مي‌داد؛ پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي‌كردند و لبخند مي‌زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي‌توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد. براي بهتر شدن يا بدتر شدن. خداوند ما را در مسير زندگي يك‌ديگر قرار مي‌دهد تا به شكل‌هاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم. دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم. زماني‌كه بال‌هاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند؛ دوستان،‌ فرشته‌هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند مي‌كنند. هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد.... ديروز،‌ به تاريخ پيوسته، فردا ، رازي است ناگشوده، اما امروز يك هديه است.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه بیست و پنجم دی 1389 و ساعت 12:40 |

به نام خالق يكتا


سلام به همگي

چشم مادر

مادر من فقط یك چشم داشت. من از او متنفر بودم. او همیشه مایه‌ي خجالت من بود. او برای امرار معاش خانواده، برای معلم‌ها و بچه‌هاي‌ مدرسه غذا می‌پخت. یك روز آمده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه او چطور تونست این كار رو با من بكنه؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فوراً از اونجا دور شدم. روز بعد یكی از هم‌كلاسی‌ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره. فقط دلم می‌خواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا می‌كرد و منو... كاش مادرم یه جوری گم و گور می‌شد....

روز بعد بهش گفتم اگه واقعاً می‌خوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری؟ اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع‌به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم .احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم می‌خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با او نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه‌ي تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج كردم، واسه‌ي خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی تشكيل دادم. از زندگی، بچه‌ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم به دیدن من آمد. او سال‌ها منو ندیده بود و همین‌طور نوه‌هاشو وقتی ایستاده بود دم در بچه‌ها به او خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر. سرش داد زدم: "چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه‌هارو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

او به‌آرامی جواب داد: "اوه خیلی معذرت می‌خوام مثل این‌كه آدرس رو عوضی اومدم." و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.

یك روز یك دعوت‌نامه براي شركت در جشن تجديد ديدار دانش‌آموزان مدرسه به در خونه‌ي من در سنگاپور آمد. ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

بعد از مراسم به اون كلبه‌ي قدیمی خودمون رفتم. البته فقط از روی كنجكاوی .همسایه‌ها گفتن كه مادرم مرده. من حتی یك قطره اشك هم نریختم. اونها یك نامه به من دادند كه از طرف مادرم بود. او ازشون خواسته بود كه نامه را به من بدهند. داخل نامه نوشته بود:

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده‌ام. منو ببخش كه به خونه‌ات در سنگاپور آمدم و بچه‌هاتو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری می‌آيی اینجا. ولی ممكنه كه من نتونم از جايم بلند شوم و بيايم كه تو رو ببینم. وقتی داشتی بزرگ می‌شدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متأسفم آخه می‌دونی... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری با يك چشم بزرگ می‌شی. بنابراین چشم خودم رو به تو دادم. برای من افتخار است كه پسرم بتونه با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.

با همه عشق و علاقه به تو... خدا نگهدار!

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 12:8 |

به نام خدا


سلام به همه‌ي دوستان


فرشته‌ي كوچولوي من

همسرم نواز صدایم كرد و گفت: تا کی می‌خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ می‌شه بیای و به دختر عزيزت بگی غذاشو بخوره؟

من روزنامه رو به کناری انداختم و به‌سوی آن‌ها رفتم. تنها دخترم آوا به‌نظر وحشت‌زده می‌آمد. اشک در چشم‌هایش پر شده بود. ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، دختر عزيزم چرا چند تا قاشق گنده از اين شير برنج نمی‌خوری؟ فقط به‌خاطر بابا عزیزم.

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می‌خورم، نه فقط چند قاشق، همه‌شو می‌خوردم. ولی شما باید .... (آوا مکث کرد) و سپس ادامه داد. بابا، اگر من تمام این شیربرنج رو بخورم، هرچی بخوام بهم میدی؟

دستان نرم و کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود؛ محكم با دستانم گرفتم و گفتم: قول میدم. ناگهان يه كمي مضطرب شدم. گفتم: آوا عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران‌قیمت ديگه اصرار کنی. بابات الان براي اين‌جور چيزها پول نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ‌چیز گران‌قیمتی نمی‌خوام.

و آهسته و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو خورد. در سکوت از دست همسر و مادرم که بچه‌رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودند؛ عصبانی بودم. وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می‌زد. همه ما به او توجه کرده بودیم.

آوا گفت: بابا من می‌خوام سرمو تیغ بيندازم. همین یک‌شنبه. تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بيندازه؟ غیرممکنه. اين در خانواده‌ي ما سابقه نداشته. و مادرم با صدای ناراحت كننده‌اي گفت: او بايد زياد تلويزيون نگاه كرده باشه. فرهنگ ما با این برنامه‌های تلویزیونی داره کاملاً نابود می‌شه.

گفتم: آوا عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی‌خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده‌ي تو غمگین می‌شیم. خواهش می‌کنم عزیزم، چرا سعی نمی‌کنی احساس ما رو بفهمی؟ 

آوا گفت: بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود. (آوا اشک می‌ریخت) شما بمن قول دادی تا هرچی می‌خوام بهم بدی. حالا می‌خوای بزنی زیر قولت.

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدند که مگر دیوانه شدی؟

نه. اگر به قولی که می‌دیم عمل نکنیم اون هیچ‌وقت یاد نمی‌گیره به حرف خودش احترام بذاره. آوا، آرزوی تو برآورده می‌شه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشم‌های درشت، زیبايی پیدا کرده بود. صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشايی بود. آوا به‌سوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: آوا، صبر کن تا منم بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه. خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آن‌که خودش رو معرفی کنه گفت: دختر شما آوا، واقعاً فوق‌العاده‌ست. و در ادامه گفت: پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی‌خواست به مدرسه برگرده. آخه می‌ترسید هم‌کلاسی‌هاش بدون این‌که قصدی داشته باشن مسخره‌اش کنن. آوا هفته‌ي پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه‌ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی‌کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده‌های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته‌ي کوچولوی من، تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی. خوشبخت‌ترین مردم در روی این کره‌ي خاکی کسانی نیستن که آن‌جور که می‌خوان زندگی می‌کنن. آن‌ها کسانی هستن که خواسته‌های خودشون رو به‌خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 13:6 |

به نام آفريدگار يكتا


سلام به دوستان گرامي

دو حكايت از بزرگان ورزش

روزی «روبرت دوونسنزو» گلف‌باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی، لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می‌شود تا آماده‌ي رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می‌رفت که زنی به وی نزدیک می‌شود. زن پیروزیش را تبریک می‌گوید و سپس عاجزانه می‌افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه‌ي بالای بیمارستان نیست. دوونسنزو تحت تاثیر حرف‌های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی‌که آن را در دست زن می‌فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می‌کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی‌رتبه‌ي انجمن گلف‌بازان به میز او نزدیک می‌شود و می‌گوید: هفته‌ي گذشته چند نفر از بچه‌های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آن‌جا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده‌اید. می‌خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه‌ي مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده است. دوست عزيز! او شما را فریب داده است. دوونسنزو می‌پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه‌ای در میان نبوده است؟

بله؛ کاملاً همین‌طور است.

دوونسنزو می‌گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

 

حكايت دوم

«آرتور اش» قهرمان افسانه‌ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه‌هایی محبت‌آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه‌ي خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده است؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت: در سرتاسر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه‌مند شده و شروع به آموزش می‌کنند.حدود پنج میلیون از آن‌ها بازی را به خوبی فرا می‌گیرند. از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه‌ای را می‌آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می‌کنند پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی‌تر راه می‌یابند. پنجاه نفر اجازه‌ي شرکت در مسابقات بین‌المللی ویمبلدون را می‌یابند. چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می‌یابند و دو نفر به مسابقات نهایی. وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست‌هایم می‌فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟" و امروز وقتی که درد می‌کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم: "خدايا چرا من؟"

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 و ساعت 12:33 |

به نام خداوند يكتا


سلام به همه‌ي دوستان


می‌خواهم معجزه بخرم


وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره‌ي برادر کوچک‌ترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آن‌ها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه‌ي جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد، فقط پنج دلار!

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودکه متوجه‌ي بچه‌ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد ولی داروساز توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله‌ي سارا سررفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.....

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟ دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، می‌خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟! دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجزه می‌تواند او را نجات دهد. من می‌خواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟! داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما این‌جا معجزه نمی‌فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد. این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه‌اي ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟ دخترک پول‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه‌ي برادرت کافی باشد! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم. فکر می‌کنم معجزه‌ي برادرت پیش من باشد. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه‌ي واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه‌ي عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه سیزدهم آذر 1389 و ساعت 13:15 |

به نام خداوند يگانه


سلام به همه‌ي دوستان


هفته‌ي بسيج بر همگي مبارك باد.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در پنجشنبه چهارم آذر 1389 و ساعت 12:27 |

به نام خدا


سلام به همه‌ي دوستان

با تبريك عيد سعيد قربان اميدوارم كه روزگار خوبي را در

پيش داشته باشيد. با مطلبي تاريخي در خدمت شما

دوستان گرامي هستم.

مي‌دانيم جايمان کجاست

مي‌گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه‌ي شرکت‌کنندگان تعيين شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده‌ي هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن‌جاست، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست ...

جلسه داشت شروع مي‌شد و نماينده‌ي هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي‌کرد.

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده‌ي انگلستان نشسته‌ايد، جاي شما آن‌جاست.

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي‌شد و بيخ پيدا مي‌كرد که مصدق بالاخره به صدا درآمد و گفت:  شما فكر مي‌کنيد نمي‌دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده‌ي هيات انگليس کدام است؟ نه جناب رييس، خوب مي‌دانيم جايمان کدام است ... . اما علت اين‌كه چند دقيقه‌اي روي صندلي دوستان نشستم به‌خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه؟ او اضافه کرد که سال‌هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم‌کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ... . سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در جمعه بیست و هشتم آبان 1389 و ساعت 13:20 |

به نام هستي‌بخش زيبا


سلام به همه‌ي دوستان

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در سه شنبه هجدهم آبان 1389 و ساعت 10:38 |

به نام خدا


سلام به دوستان

آتش‌بس به‌خاطر کریسمس

۲۴ سپتامبر ۱۹۱۴ ارتش‌های آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم می‌جنگیدند. شب کریسمس جنگ را تعطیل می‌کنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند. در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقه‌ي خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه‌ي کریسمس مبارک می‌کند. صدای خواننده‌ي آلمانی را سربازان جبهه‌های دیگر می‌شنوند و با پرچم‌های سفید به نشانه‌ي صلح از خاکریز بالا می‌آیند و به‌سوی ارتش آلمان می‌روند. آن شب سربازان ۳ ارتش در کنار هم شام می‌خورند و کریسمس را جشن می‌گیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق می‌کنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند!

صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمی‌رفت. شب قبل آن‌قدر با دشمن رفیق شده بودند که بی‌خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان می‌دادند! چند ساعت که گذشت باز هم پرچم‌های سفید بالا رفت و پس از گفتگوی ۳ نماینده‌ي ارتش‌ها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند. آن‌ها آن‌قدر با هم رفیق می‌شوند که با هم عکس می‌گیرند و حتی آدرس خانه‌های خود را به هم‌دیگر می‌دهند تا بعد از جنگ به کشورهای هم سفر کنند! کار به جایی می‌رسد که این ۳ ارتش به هم پناه می‌دهند و ...

تنها چیزی که باعث می‌شود تا قضیه لو برود متن نامه‌هایی بود که سربازان برای خانواده‌هایشان فرستاده بودند و به آن‌ها اطمینان داده بودند که این‌جا از جنگ خبری نیست!

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در دوشنبه دهم آبان 1389 و ساعت 10:45 |
به نام خدا


سلام به همه‌ي دوستان

ریشه‌ي نام خودروي ژاپنی مزدا

آيا مي‌دانيد كه نام خودروي ژاپني مزدا برگرفته از نام «اهورا مزدا» است. شايد باور اين مطلب سخت باشد. اما برای اطمینان خاطر مي‌توانيد به نشانی شركت  مزدا که در زیر درج شده بروید.

http://www.mazda.com/profile/vision/

در سمت راست صفحه‌ای باز می‌شود كه شرکت مزدا دلیل نام‌گذاری خود را توضیح داده است. عين متن انگلیسی مندرج در سایت مزدا و ترجمه‌ي آن در زير مشاهده مي‌شود. البته موضوع درج شده در اين پست دليل بر تاييد تقدس عنوان شده در سايت مزدا نيست. بلكه تنها بيان اعتبار تاريخي است كه بيگانگان بر بزرگي تمدن آن مهر تاييد گذاشته‌اند ولي گاه ديده مي‌شود كه برخي هم‌وطنان ما اعتبار اين سرزمين و تاريخ كهن آن را به تمسخر مي‌گيرند. باشد كه روزي تمامي ما به ايران و ايراني بودن خود افتخار كنيم.

The company's name "Mazda" derives from Ahura Mazda, a god of the earliest civilizations in West Asia. We have interpreted Ahura Mazda, the god of wisdom, intelligence and harmony, as the symbol of the origin of both Eastern and Western civilizations, and also as a symbol of automobile culture. It incorporates a desire to achieve world peace and the development of the automobile manufacturing industry. It also derives from the name of our founder, Jujiro Matsuda

نام كمپاني "مزدا" برگرفته از نام "اهورا مزدا" يكي از خدايان قديمي‌ترين تمدن آسياي غربي است. ما اهورا مزدا را كه خداي دانايي، هوشمندي و هماهنگي است به‌عنوان نشانه‌اي از منشاء دو تمدن غربي و شرقي تعبير كرده و نيز به‌عنوان سمبلي از فرهنگ خودرو آورده‌ايم. اين كلمه آرزوي بدست آوردن صلح جهاني و توسعه‌ي صنعت خودروسازي را براي ما مجسم مي‌كند. هم‌چنين اين كلمه از نام موسس شركت ما جوجيرو ماتسودا گرفته شده است.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در یکشنبه دوم آبان 1389 و ساعت 10:25 |

به نام ايزد منّان


سلام به همراهان گرامي

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 و ساعت 12:18 |
به نام هستي‌بخش يكتا


سلام به تمام همراهان گرامي

جادالله قرآني

در حدود پنجاه سال پیش در جایی در فرانسه، پیرمرد پنجاه ساله‌ای از اهالی ترکیه زندگی می‌کرد که ابراهیم نام داشت و یک خواربارفروشی را اداره می‌کرد. این خواربارفروشی در آپارتمانی واقع بود که خانواده‌ای یهودی در یکی از واحدهای آن زندگی می‌کردند. این خانواده پسری داشتند به نام «جاد» که هفت سال بیش‌تر نداشت. جاد عادت داشت که هر روز برای خرید مایحتاج منزل به مغازه‌ي عمو ابراهیم می‌آمد و هر بار هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده می‌کرد و قطعه شکلاتی را می‌دزدید. یک روز جاد فراموش کرد که طبق معمول از مغازه شکلات بردارد. این‌جا بود که عمو ابراهیم او را صدا زد و به او یادآوری کرد که شکلاتی را که هر روز برمی‌داشته، فراموش کرده بردارد. جاد حسابی شوکه شده بود. زيرا گمان می‌کرد که عموابراهیم از دزدی‌های او چیزی نمی‌داند. لذا از او خواهش کرد که او را ببخشد و به او قول داد که دیگر این کار را تکرار نکند. عموابراهیم گفت: نه، به‌شرطی تو را می‌بخشم که به من قول بدهی که هرگز در زندگی‌ات دزدی نکنی و در مقابل می‌توانی هر روز از مغازه‌ي من یک شکلات برداری. جاد با خوشحالی این شرط را قبول كرد.

سال‌ها گذشت و عموابراهیم برای جاد یهودی، ‌مانند پدري مهربان بود. هروقت جاد با مشکلی برخورد می‌کرد و یا از حوادث روزگار به‌تنگ می‌آمد؛ به نزد عموابراهیم مي‌رفت و مشکل خود را برای او مطرح می‌کرد. عموابراهیم هم کتابی را از کشوي میز مغازه بیرون می‌آورد و به جاد می‌داد و از او می‌خواست صفحه‌ای از کتاب را باز کند. وقتی جاد کتاب را باز می‌کرد؛ عموابراهیم دو صفحه‌ای از کتاب را می‌خواند و سپس کتاب را می‌بست و بدین ترتیب مشکل جاد را حل می‌کرد. جاد وقتی از مغازه بیرون می‌آمد؛ احساس می‌کرد ناراحتی‌اش برطرف شده، و مشکلش حل شده است.

سال‌ها گذشت و رابطه‌ي جاد با عموابراهیم، آن پیرمرد مسلمان تحصیل نکرده‌ي تُرک این‌چنین سپری شد. بعد از هفده سال، جاد به سن بیست و چهار سالگی و عموابراهیم به سن شصت و هفت سالگی رسید. عموابراهیم از دنيا رفت و قبل از وفاتش صندوقی را برای فرزندانش به‌جا گذاشت. او در صندوق کتابی را نهاده بود که همیشه جاد آن‌را در مغازه می‌دید. او به فرزندانش وصیت کرد تا کتاب را به جاد هدیه دهند. وقتی فرزندان عموابراهیم صندوق را به جاد دادند و او از مرگ عموابراهیم باخبر شد؛ بسیار ناراحت گردید. چرا که عمو ابراهیم یار و یاور او در حل همه‌ي مشکلات بود.

روزها گذشت. روزی از روزها برای جاد مشکلی پیش آمد و به یاد عموابراهیم و صندوقی که به او هدیه داده بود؛ افتاد. صندوق را پیدا کرد و آن‌را باز نمود. ناگهان دید که در صندوق همان کتابی است که همیشه آن را در مغازه عموابراهیم باز می‌کرد و عمو ابراهیم آن را می‌خواند! جاد صفحه‌ای ازکتاب را باز کرد. اما کتاب به زبان عربی بود و او از زبان عربی چیزی نمی‌دانست. او به نزد همکاری از اهالی تونس رفت و از او خواهش کرد تا دو صفحه از کتاب را برایش بخواند و او نیز خواند. پس از این‌که جاد مشکلش را برای همکار تونسی‌اش شرح داد؛ تونسی راه حلی را برای مشکلش پیدا کرد. جاد شگفت‌زده از او پرسید: این کتاب چیست؟ مرد تونسی گفت: این قرآن کریم کتاب مسلمانان است. جاد گفت: چگونه می‌توانم مسلمان شوم؟ مرد تونسی گفت: کافی است شهادتین را بگویی و از شریعت پیروی کنی. جاد با راهنمايي مرد تونسي گفت: اشهد ان لا اله الا الله و انّ محمداً رسول الله.

جاد مسلمان شد و به‌خاطر بزرگداشت کتاب مقدس مسلمانان نام خود را "جادالله قرآنی"گذاشت و تصمیم گرفت باقیمانده‌ي عمر خود را وقف خدمت به این کتاب بزرگ کند. جادالله قرآن را فرا گرفت وآن را فهمید و در اروپا دیگران را هم دعوت به اسلام کرد تا آن‌جا که تعداد زیادی یهودی و مسیحی را مسلمان نمود.

روزی از روزها در حالی که جادالله اوراق قدیمی خود را زیر و رو می‌کرد؛ قرآنی را که عمو ابراهیم به او هدیه داده بود باز کرد. ناگهان در اول قرآن نقشه‌ی جهان را دید. بر روی نقشه قاره آفریقا توجهش را جلب نمود. چرا که روی آن امضای عموابراهیم نقش بسته و در زیر آن این آیه نوشته شده بود: (ادْعُ إِلِى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ) [النحل – ۱۲۵) یعنی: «با حکمت و اندرز نیکو (دیگران) را به راه پروردگارت دعوت کن». جادالله پی برد که این وصیت عموابراهیم است و تصمیم گرفت آن‌را عملی نماید. لذا برای دعوت به دین خدا، اروپا را به قصد کشورهای آفریقایی ترک كرد.

گفته می‌شود که کارش آن‌قدر مبارک و موفقیت‌آمیز بود که ميلیون‌ها نفر مسلمان شدند. جادالله قرآنی، این مسلمان واقعی و دعوتگر الهام یافته، سی سال از عمر خود را تماماً برای دعوت به‌سوی خدا در آفریقا سپری کرد و میلیون‌ها انسان به‌دست او مسلمان شدند. جادالله قرآنی در سال ۲۰۰۳م (۱۳۸۲ه ش) در آفریقا به‌دليل بيماري از دنیا رفت. او در هنگام وفات ۵۴ سال بیش نداشت که سی سال آن‌را در راه دعوت به‌سوی خدا صرف کرده بود. خداوند او را غریق آمرزش و قرین رحمت خود بگرداند.

داستان زندگي جادالله قرآني بدين‌جا تمام نمي‌شود. مادر یهودی جادالله قرآنی که استاد دانشگاه است؛ فقط دو سال پیش در سال ۲۰۰۵م (۱۳۸۴ه ش) یعنی دو سال بعد از وفات پسرش در سن هفتاد سالگی مسلمان شد. مادرش به رسانه‌ها گفته بود؛ در طول این سی سالی که پسرش مسلمان شده بود؛ او دائماً در حال جنگ و جدال با او برای بازگرداندنش به دین یهودیت بوده است. ولی با وجود تجربه و اطلاعات کافی و قدرت استدلال، نتوانست پسرش را از اسلام بازگرداند. در حالی که عموابراهیم، آن پیرمرد مسلمان تحصیل نکرده، توانست قلب فرزندش را فتح کند.

چرا جادالله قرآنی مسلمان شد؟

او می‌گوید: در مدت هفده سالی که با عموابراهیم ارتباط داشتم؛ حتی یک‌بار هم به من نگفت"ای کافر" و یا "ای یهودی" و حتی به من نگفت "مسلمان شو". تصورش را بکنید، هفده سال عموابراهیم دندان روی جگر گذاشت، نه درباره‌ي اسلام و نه درباره یهودیت چیزی به او نگفت.! واقعاً عجیب است که چگونه یک پیرمرد تحصیل نکرده، دل یک پسربچه را شیفته‌ي قرآن می‌کند. یک‌بار در یکی از ملاقات‌ها از او سؤال شد که چه احساسی دارد وقتی می‌بیند میلیون‌ها انسان ياري او مسلمان شده‌اند؟ در جواب گفت: احساس افتخار نمی‌کنم. چراکه او فقط توانسته بخشی از خوبی‌های عموابراهیم را جبران می‌کند.

دکتر صفوت حجازی یکی از دعوتگران مشهور مصری می‌گوید: در کنفرانسی در شهر لندن با یکی از رؤسای قبایل دارفور ملاقات کردم. در گرماگرم صحبت از او پرسیدم: شما دکتر جادالله قرآنی را می‌شناسید؟ رئیس قبیله بلند شد و از من پرسید: مگر شما او را می‌شناسید؟ گفتم: بله. زمانی‌که در سوئیس برای معالجه آمده بود؛ من با او ملاقات کردم. رئیس قبیله بر روی دست‌هایم خم شد و به گرمی آن‌را بوسید.! به او گفتم: چه‌کار می‌کنی؟ من کاری نکرده‌ام که سزاوار این همه محبت باشم! گفت: من دست شما را نمی‌بوسم بلکه دستی را می‌بوسم که دست جادالله قرآنی را گرفته است.  از او پرسیدم: مگر تو بدست جادالله قرآنی مسلمان شده‌ای؟ رئیس قبیله گفت: نه! من بدست مردی مسلمان شده‌ام که او به‌دست جادالله قرآنی مسلمان شده است.!!!

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت 9:17 |

به نام خدا يگانه


با سلام به همه‌ي عزيزان

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در دوشنبه نوزدهم مهر 1389 و ساعت 8:32 |

به نام خدا


سلام به همه‌ي دوستان گرامي


لبخند

بسياري از مردم كتاب «شاهزاده كوچولو» اثر «اگزوپري» را مي‌شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازي‌ها جنگيد و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي‌جنگيد. او تجربه‌هاي حيرت‌آور خود را در مجموعه‌اي به‌نام لبخند گردآوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي‌نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند. او كه از روي رفتارهاي خشونت‌آميز نگهبان‌ها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد؛ مي‌نويسد: "مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به‌همين دليل به‌شدت نگران بودم. جيب‌هايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آن‌ها كه حسابي لباس‌هايم را گشته بودند دررفته باشد. يكي پيدا كردم و با دست‌هاي لرزان آن را به لب‌هايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نرده‌ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت. درست مانند يك مجسمه آن‌جا ايستاده بود. فرياد زدم «هي رفيق كبريت داري؟» به من نگاه كرد شانه‌هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزديك‌تر كه آمد كبريتش را روشن كرد. بي‌اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم ولي نمي‌دانم چرا. شايد از شدت اضطراب، شايد به‌خاطر اين‌كه خيلي به او نزديك بودم و نمي‌توانستم جلوي لبخند بگيرم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوري فاصله‌ي بين دل‌هاي ما را پر كرد. مي‌دانستم كه او به هيچ‌وجه چنين چيزي را نمي‌خواهد. ولي گرماي لبخند من از ميله‌ها گذشت و به او رسيد و روي لب‌هاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همان‌جا ايستاد. مستقيم در چشم‌هايم نگاه كرد و لبخند زد. من حالا با علم به اين‌كه او نه يك نگهبان زندان بلكه يك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود. پرسيد: «بچه داري؟» با دست‌هاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاي خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ايناهاش» او هم عكس بچه‌هايش را به من نشان داد و درباره‌ي نقشه‌ها و آرزوهايي كه براي آن‌ها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشم‌هايم هجوم آورد. گفتم كه مي‌ترسم ديگر هرگز خانواده‌ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه‌هايم چطور بزرگ مي‌شوند. چشم‌هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي‌آن‌كه حرفي بزند قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده‌ي پشتي آن كه به شهر منتهي مي‌شد؛ هدايت كرد. نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي‌آن‌كه كلمه‌اي حرف بزند. يك لبخند زندگي مرا نجات داد. بله لبخند بدون برنامه‌ريزي، بدون حسابگري، لبخندي طبيعي، زيباترين پل ارتباطي آدم‌هاست. ما لايه‌هايي را براي حفاظت از خود مي‌سازيم. لايه‌ي مدارج علمي و مدارك دانشگاهي، لايه‌ي موقعيت شغلي و اين‌كه دوست داريم ما را آن‌گونه ببينند كه نيستيم. زير همه‌ي اين لايه‌ها، يك شخصيت حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين‌كه آن را روح بنامم. من ايمان دارم كه روح انسان‌هاست كه با يكديگر ارتباط برقرار مي‌كنند و اين روح‌ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارند. متأسفانه روح ما در زير لايه‌هايي كه ساخته و پرداخته خودمان هست فاصله‌هايي را در بين ما پديد آورده‌اند كه سبب تنهايي و انزواي ما مي‌شوند.

داستان اگزوپري داستان لحظه‌ي جادويي پيوند دو روح است. آدمي به‌هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي‌كند. وقتي كودكي را مي‌بينيم چرا لبخند مي‌زنيم؟ چون انساني را پيش روي خود مي‌بينيم كه هيچ‌يك از لايه‌هايي را كه نام برديم بر روي خود نكشيده است. به‌همين خاطر با همه‌ي وجود خود و بي‌هيچ شائبه‌اي به ما لبخند مي‌زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 و ساعت 8:31 |

به نام ايزد يكتا


سلام به همه‌ي دوستان گرامي

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در شنبه دهم مهر 1389 و ساعت 9:50 |

به نام خدا


سلام به همه‌ي دوستان


افسانه‌ای از فداکاری زنان

 بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه‌ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه‌ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه‌ي مباهات و افتخارشان است. افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند. فرمانده‌ي دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده‌ي خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمی مذاکره، فرمانده‌ي دشمن به خاطر رعایت آیین جوان‌مردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گران‌بهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد. ناگفته پیداست که قیافه‌ي حیرت‌زده و سرشار از شگفتی فرمانده‌ي دشمن به‌هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در سه شنبه ششم مهر 1389 و ساعت 9:57 |

به نام ايزد يكتا


سلام به همه‌ي دوستان گرامي

ياد و خاطره‌ي سال‌هاي دفاع مقدس و شهداي

گران‌قدرش گرامي باد.

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 و ساعت 11:32 |

به نام پروردگار يكتا


سلام به همه‌ي دوستان گرامي

+ نوشته شده توسط عباس بيگي در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 و ساعت 14:58 |